گلستان سعدی باب چهارم — در خاموشی — حکایت 11 متن اصلی منجّمی به خانه در آمد، یکی مردِ بیگانه را دید با زنِ او به هم نشسته. دشنام و سقط گفت و فتنه و آشوب خاست. صاحبدلی که بر این واقف بود، گفت: تو بر اوجِ فلک چه دانى چیست؟ که ندانى که در سرایت کیست؟ شرح و بازنویسی ساده متن از گلستان سعدی. باب چهارم — در خاموشی — حکایت 10 باب چهارم — در خاموشی — حکایت 12
جستجوی سراسری Esc جستجوی سراسری سایت 📁 همه 📚 کتابها 📰 مجله 🏥 تجهیزات 🎧 صوتی و مانگا 🛠️ صفحات میانبرها 📚 فروشگاه کتاب 📰 مجله علمی 🏥 تجهیزات 🔐 ورود / ثبتنام 🛡️ بررسی اصالت جستجوهای اخیر پرطرفدار فیزیولوژی آزمون ترجمه تجهیزات آزمایشگاهی کتاب صوتی مانگا در حال جستجو…